هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
135
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
نااميد به ياد روزهايى كه پدرش زنده بود گريه سر مىداد و اين ابيات زبان حالش شده بود : - بر من بدبختيهايى وارد آمد كه اگر بر روزها مىآمد تبديل به شب مىشدند . - در زير سايهء محمد چه زندگى خوبى داشتم شكوفايىام بود و بيمى از ستم نداشتم . - ولى امروز اسير زبونان گشتهام و بيم ستم دارم و ستمگرم را با پيراهنم مىرانم ( كنايه از آنكه بىيار و ياور مانده و هيچ وسيلهء دفاعى جز پيراهن خويش ندارم ) . فاطمهء زهرا در سه يا شش ماهى كه پس از پدر زندگى كرد در جهادى پيگير و مبارزهاى دشوار با دشمنان تازهاش كه موفق شده بودند با طرح نقشهء حساب شده و قبلى ، بر امور مسلمانان چيره گردند طى كرد و در برابر آنان ايستادگى كرد و با منطق و دليل به جنگشان رفت و آنان همچنان به كار خود ادامه مىدادند و هيچ حرمتى براى او نگه نداشتند و به هيچ يك از سفارشهاى پيامبر در مورد او و خاندانش عمل نكردند و على ( ع ) را زير فشار قرار مىدادند تا با آنها بيعت كند ولى او بيعتش را از ايشان دريغ كرد و خود به اتفاق گروهى از بهترين يارانش در خانه ، گوشهنشين شد أبو بكر ، عمر بن الخطاب را در رأس گروهى از يارانش فرستاد تا خانه را محاصره كرده و به هر قيمت كه شده او و همراهانش را به مسجد آورد ، عمر بن الخطاب و همراهانش با خود هيزم آورده بودند تا اگر كار بر آنها دشوار شد و به زور اسلحه نتوانستند اهل خانه را بيرون آورند ، خانه را آتش زنند ، عمر بن الخطاب با تمام نيرو فرياد مىزد و آنها را دعوت مىكرد تا به پاى خود بيرون آيند پيش از آنكه وادار به اين كار شوند و افزود : قسم به آنكه جان فرزند خطاب بدست اوست اگر بيرون نياييد خانه را به آتش مىكشم . در صفحه 105 جلد دوم تاريخ يعقوبى آمده كه وقتى به اطلاع أبو بكر رسيد كه گروهى از انصار و مهاجرين به اتفاق على بن ابى طالب در خانهء فاطمهء زهرا اجتماع كردهاند گروهى به منزل يورش آوردند و على با شمشير خود بيرون آمده عمر بن الخطاب او را ديد شمشيرش را شكست و وارد خانه شد در اينجا فاطمهء زهرا در آمد و گفت : بيرون مىرويد يا سر برهنه كنم و به درگاه خدا بنشينم ؟ آنگاه آنها و هر آنكه در خانه بود خارج شدند « 1 » .
--> ( 1 ) آنچه كه تقريبا ميان مورخين و محدثين بر آن اتفاق نظر است كسى كه براى مقابله با گروه اعزامى ( عمر بن - الخطاب ) بيرون آمد زبير بن العوام بود كه پايش لغزيد و شمشيرش به زمين افتاد و عمر بن الخطاب پيش دستى كرد و آن را برداشت و به ديوار كوبيد ، اين روايت يعقوبى احتمالا ناشى از اشتباهى از سوى او يا از سوى ناسخ بوده است .